چه غریبانه به خاک سپردیمت...
همسر دوستم که گفتم اتوبوس بهش زد و فوت کرد!
امروز خاکش کردیم...
از دیشب تا حالا بارون یک ریز داره میباره...دیشب همه پریشون بودیم و نمیدونستیم چطور باید بریم گورستان!
من یکی که تا آخرین لحظه هم نتونستم تو چشم همسرش نگاه کنم...
چیزی که عجیب بود اینکه نذاشتن توی گورستان مسلمان ها دفن بشه. تو گورستان مسیحی ها هم که نمیشد با کفن دفن کرد!! در نتیجه کفنش کردن و گذاشتن توی تابوت!!!!
خیلی مراسم بد بود! همه اش حس میکنم جاش ناراحته!! براش نماز خوندیم تو بیمارستان! چون نمیذاشتن تو گورستان این کارو بکنیم.
مادر و برادرش هم از ایران اومده بودن! از اینجا گواهی فوت فرستاده بودن به سفارت تو ایران، اون ها هم خوشبختانه سریع ویزا صادر کردن!
چه حال بدی داشتن این مادر و برادر.... دیگه هیچ اقوامی نبود. همه دوستاش بودیم. همه سر تابوتش با چتر واستاده بودیم و با اشک و بارون تابوتش رو میشستیم...
خبر تصادفش تو همه ی روزنامه های شهر هست!
وقتی تابوت رو گذاشتن تو خاک، تو قبر پر از آب بود.... واسه همین دلم یه جوریه همه اش!
یه دوستِ خوب داشت که از آلمان برای مراسم خاکسپاری اومده بود. چه حال بدی داشت! با خودم گفتم چه خوبِ آدم از این دوستا داشته باشه نه؟؟
این دوستش گویا یکم خاکِ ایران تو خونه اش داشته، آورد و ریخت توی قبرش!
برای خارجی ها عجیب بود که چرا ما اینقدر گریه میکنیم! مادر و همسرش از هوش رفتن! برادرش اونقدر خودش رو زد گیج شده بود...
از اون سر دنیا بیای و مرده ی برادر و بچه ات رو ببینی!؟
خیلی سخته، خیلی...
نفرستادنش ایران به چند دلیل، یکی اینکه هزینه اش خیلی بالا میشه و یکی دیگه اینکه همسرش و دوتا بچه هاش اینجان دیگه!
پینوشت: گاهی فک میکنم خدا با بعضی ها لج میکنه! این خانوم 3تا از بچه هاش رو از دست داده!!! یکی تو دو ماهگی یکی شش ماهگی و یکی 8سالگی!! حالا هم همسرش!!! خدا صبرش بده... خدا دوتا بچه اش رو واسه اش نگه داره.
پینوشت: خواستم عکسی رو که تو روزنامه ها از صحنه ی تصادفش گذاشتن بذارم ولی دلم نیومد :(
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 14:54  توسط ساداکو
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 11:46  توسط ساداکو
|
بهبه به نه به خدا اگه بذارم گاو و گوسفند جلو پام قربونی کنید! من عضو فعال حمایت از حیوانات هستم برادر من، خواهر من نکن این کارو ای بابا!!
بله کبکمان خروس میخواند گویی. بله؟؟
در مورد پست قبل باید بگم شما همه چیز زندگی منو راست و درست میدونید و من خیلی خوشحالم کسایی رو دارم که اینقدر میتونم باهاشون راحت باشم. ولی این یه راز بذارید فعلن بمونه شاید یه روز کامل توضیحش دادم. ها؟
راستی راستی! کامنت های پست قبل تایید نمیشه! اون پست در حد یه علامت سئوال میمونه!
یه راستی راستیه دیگه اینکه میخونمتون ولی تنبلم بدبختم کامنت نمیذارم! این شنبه یکشنبه همه رو دونه دونه میخونم و کامنت میذارم خوب؟ قول قول قول
حالا کی میاد ادامه مطلب؟
*حافظ
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 11:30  توسط ساداکو
|
*مهران پیرستانی
به زودی نطرات تایید خواهد شد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 21:4  توسط ساداکو
|
*نمیدونم کیه! اگه شما میدونید به منم بگید.
یه دو بیتی هستش!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت 10:10  توسط ساداکو
|
دوستای عزیزم نظرات به زودی تایید میشه. شدیدن درگیر درس و امتحان هستم. ببخشید خلاصه.
*کاظم بهمنی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392ساعت 10:52  توسط ساداکو
|
همیشه پایان تعطیلات و غروبِ آخرین روز تعطیلی کوف ترین چیز ممکن بود برام (و هست)
دوستانمان از فرصت استفاده کردن و رفتن اسکی! من اینجا خونه موندم دارم درس میخونم چون دوشنبه درررست فردای تعطیلات امتحان دارم.
همون امتحانی که ترم پیش افتادم! امیدوارم این ترم با خوبی و خوشی پاس کنیم بریم برا تیم ملی!
امروزم که هیچ اعصابِ درس خوندن ندارم. یعنی از صبح 4تا جمله هم نخوندم همه اش بازی گوشی! البته تو تعطیلات خوب خوندمااااا ولی نیست امروز بچه ها رفتن تفریح منم دلم میخواد خوب! البته امتحان هم نداشتم نمیشد برم چون پولی در جیبمان نیست برای خوشگذرانی!
فردا هم با یکی از دوستام که یه دختر ناز و مهربونِ میرم پارک که ازش عکس بگیرم. فردا میرم چون هوا آفتابیه!
کعبه همه ی پست هات نظراتش بسته است. برام یه آدرس ایمیلی چیزی بذار کارت دارم.
*رضا مهرانفر
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 14:16  توسط ساداکو
|
این روزها تلخم! خیلی تلخ! منو ببخشید اگر کمرنگ تر از همیشه ام.
چندوقت پیش یه پست نوشتم که قسمت نشد آپ کنم. حالا اول تو ادامه ی مطلب اون پست رو میذارم بعد با نقطه چین جدا میکنم و پست جدید رو مینویسم!
پست خیلی طولانی هستش ولی خوب لازم دونستم بنویسم حالا شما تیکه تیکه بخونید دیگه :-*
*مهران پیرستانی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 11:56  توسط ساداکو
|
آری ریرا انصاف نبود... سهم من اشک و سهم تو دوری نبود.
آری ریرا قسمت نبود این را من بهتر از تو،بهتر از دلواپسی های پنجره میدانم.
ریرا قاب کردم همه ی لحظه های شاعری را، ریرا پُک زدم به تمام سیگارهای ابدیت
ریرا باز هم پنجره را باز گذاشتم به هوای آمدنت...
کجا رفتی بی من؟؟
حال نوبت من است انگار بگویم "از وقتی رفتی"...
ریرا مگر رفتن ها سهم من نبود؟
کی؟ کجا رفتی؟؟
سرد شدم،خالی شدم نازنینم.
این اشک ها زخم دل زیاد نه ولی کم هم نمیکنند....
ریرا دیگر امیدی نیست؟
نیستی ببینی چطور مانده ام در این سیاهی و تباهی...
در این معمای بودن و نبودن.در این حال و هوای ابری...نیستی ریرا !
سهم تو بودن بود، ایستادن بود،سهم تو لبخند بود...
ریرا یادت هست؟ من،چمدان به دست،فرودگاه و پرشس های تکراری تو "واقعن میری؟"
و امروز ریرا... من،عکس تو،اشک و آه و پرسش بی جوابِ من "واقعن میری؟"
*عنوان از متین فروزنده. متن از خودم!
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392ساعت 17:16  توسط ساداکو
|
هر روزتان نوروز باد!
دیشب میخواستم بنویسم ولی شدیدن خسته بودم! منی که عمرن تو مترو خوابم ببره این روزا علاوه بر مترو روی پله برقی هم چرت میزنم!
کلی کار عقب مونده دارم و...
یادتون میاد به یه دوستی که سال ها بود ازش بی خبر بودم و باهم قهر بودیم تو فیسبوک مسیج دادم؟ و گفتم میدونم که فحشم میده!!! دیروز جواب داد! عین متنی که نوشته رو کپی میکنم اینجا :
سلام خوبی؟ منم خوبم. سال نوت مبارک،صد سال به این سال ها...
خیلی با خودم کلنجار رفتم تا این مسیج رو بدم.اما میدونستم خوشحال میشی.خواستم این سال رو این جوری خوشحال شروع کنی.امیدوارم هر جای دنیا که هستی همیشه لبت خندون باشه،همیشه...
یه اعترافی بکنم؟ خیلی پشیمونم که حتی به یکی از نامه هات هم جواب ندادم ولی جای همه چی هنوز تو کمدم امنِ.
با خوندن این مسیج گریه کردم هق هق! چقدر گاهی آدما احمق میشن،از دست میدن چیزای با ارزشی که دیگه هیچوقت به دست نمیان. من و اون خوب میدونیم دیگه این دوستی هیچوقت شکل نمیگیره. دلم براش یه دنیا تنگ شد!
هفت سینم کامل شد! مامان سنجد و سمنو خرید.
اون پسره همکلاسیم یادتون میاد که گفتم شبیه سفارتی ها بود؟ دیگه شک ندارم که هست! خودشم اعتراف کرد! باهم خوبیم! حتی واسه سال نو رو بوسی هم کردیم! ولی اختلاف عقیده ی شدید باعث میشه که ازش فاصله بگیرم!
یادتونه گفتم یه کنفرانسی دارم راجب عکاسی به زبان فرانسه! دارم روش کار میکنم حسابی امیدوارم نتیجه بگیرم اگه قبول بشم کل شهر رو شیرنی میدم!
اونقدر وقت کم آوردم که نتونستم یه چیزی به مناسبت سال نو واسه هم کلاسی هام درست کنم.
مادرجان نوشت: برا مامانم کادو خریدم اصلن دوسش نداشت! با اینکه همیشه دلش میخواست اونو داشته باشه! خلاصه رفت عوضش کرد! ناراحت شدم راستش ولی بعدن گفتم خوب زوری که نیست که دوسش نداشته دیگه!
دارچین نوشت: مادر دارچین عزیزم از این دنیا کوچ کرد و رفت. حس این روزهای دارچین رو خوب درک میکنم. منم عموم رو به خاطر سرطان از دست دادم. وقتی بهم خبر دادن که عمو واسه همیشه رفته ته دلم خالا شد. منی که پدر درست و حسابی نداشتم همیشه رو عموم یه جورایی خاص حساب میکردم. همیشه بهم میگفت نگران نباش خودم تو عروسیت سر بلندت میکنم. وقتی به بچه ی دو ساله اش نگاه میکردم که دیگه حالا کسی رو نداشت "بابا" صداش کنه دلم آتیش میگرفت ولی از طرفی هم خوشحال بودم که دیگه عمو درد نمیکشه. اونقدر دوسش داشتم که میتونستم نبودنش رو تحمل کنم فقط به این بهانه که اون الان راحتِ. خوشحالم که خدا یه لوبیای کوچولو تو دل دارچینم کاشته که بهش نشون بده زندگی جریان داره و همه چی یه روزی همین نزدیکی ها خوبه خوب میشه :-*
دوستان نوشت: سال 91 چه روزهایی رو که کنار هم ندیدیم! ارکیده ایلیای عزیزش رو به آغوش کشید. آنیل ازدواج کرد. دی ماهی خانوم رفت قاطی مرغا،حواسپرت مامان شد،دارچین هم همینطور. سما جونم عقد کرد. کعبه بالاخره لیسانسش رو گرفت و من با خدا بیامرز...
خیلی ها از جمع وبلاگی ما رفتن مثل نیلوفر،مثل المیرا که امیدوارم هرجا هستن خوش باشن. با خیلی ها آشنا شدم که دوستای خوبی شدیم واسه هم مثل solmaz،آریایی،رها جونم و ویرجنیا.
نمیدونم سال 92 چه روزهایی برام به ارمغان میاره ولی هرچی باشه من یکی از پسش برمیام!
زود تند سریع بیاید ادامه مطلب که همچین دلگیرم که مپرس!
*وحشی بافقی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1392ساعت 10:32  توسط ساداکو
|