کلی آرزوهای خوب و نزدیک

یه جای امن واسه گفتن هرچی حرفِ راسته!

نوروز خود را چگونه گذرانده اید؟

میدونم طولانیه ولی لطفن اگر حوصله یا وقت نداشتین فقط پاراگراف آخر رو بخونید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 23:42  توسط ساداکو  | 

این پست واسه خودمه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم فروردین 1393ساعت 22:19  توسط ساداکو  | 

بیلمزیدیم دؤنگه لر وار،دؤنوْم وار ایتگین لیک وار،آیریلیق وار،اوْلوْم وار*

ما آذری ها رَسم داریم که چهارشنبه سوری برای دخترها یه هدیه بخریم و برای دخترهایی که شوهر کردن هم آجیل و میوه و شیرنی و ... ببریم!
تو خانواده ی پدریم چهارشنبه سوری همیشه یک حال و هوای خاصی داشت! میگم داشت چون دقیقن از وقتی که آقاجونم (پدربزرگ پدریم) فوت کرد؛ همه ی این رَسم ها هم برچیده شد.
یادش بخیر! نمیدونم شما هم رسم دارید یا نه. ما به بچه ها یه شال بلند میدیم یا یه طناب که یه سرش یه سطل کوچیک بسته است بعد بچه ها میرن از بالا پشتبوم این شال یا طناب رو آویزون میکنن که صاحبخونه لای شال یا توی سطل یه عیدی براشون بذاره! عیدی هم شامل گردو، مویز ، تخم مرغ رنگی (از اینایی که با پوست پیاز رنگ میکنن) یا یه سیبی چیزی بود. الان دیگه همه ی خونه ها آپاریمانی شده و نمیشه این کارا رو کرد! البته میشه از پنجره سطلو بنازی واسه همسایه پایینی! ولی خوب خوبی رَسم قدیم این بود که کسی نمیدونست بچه ی کی بالا پشت بوم واستاده و عیدی کاملن شانسی بود و تبعیضی توش نبود!
 یه جورایی این رسم ما جای رسم قاشق زنی بود! 
چه خاطره ها که ندارم از چهارشنبه سوری های اون دوران!

همیشه پدربزرگم یکی دو ساعت از چهارشنبه سوری رو اختصاص میداد به شعر خوندن و بیشتر از همه حیدربابا خوندن! اونموقع ها من اصلن ترکی بلد نبودم ولی خیلی زیاااااد لحن پدربزرگم رو موقعی که شهریار میخوند دوست داشتم! یه سال پدربزرگم به عنوان هدیه ی چهارشنبه سوری یه کتاب حیدر بابا بهم هدیه داد و برگ اولش هم یکی از بیت های حیدر بابا رو که خودش خیلی دوست داشت نوشته بود"دؤرت بیر یانون بولاغ او ْلسون باغ اوْلسون / بیزدن سوْرا سنوْن باشون ساغ اوْلسون" ترجمه: همیشه دورت چشمه باشه و سبزی(یعنی همون شادی و سرزندگی) بعد از ما سرت سلامت باشه!
من احمق و بدشانس بس که زندگی کُلی وار داشتم و همیشه یه ساک رو دوشم بود از این ور به اونور این کتاب رو گم کردم!
امروز مهمون داشتم. دو سه تا از دوستام اومده بودن برای ناهار پیشم که یکیشون من و موسیو رو برای چهارشنبه سوری دعوت کرد. این دوستمون یه خونه ی خیلی بزرگی دارن عین قصه هاااا. خارج از شهر، با یه حیاط بزززرررررگ که جون میداد آتیش روشن کنی و روش بپری! کلی هم اصرار که حتمن بیاید و اینا!
راستش من خیلی خیلی دلم میخواست برم! حس کردم یکم با اونا میتونم حال و هوای ایرانو جور کنم. به موسیو گفتم اما گفت که به احتمال قوی با مامانش اینا برن یه رستورانی که جشن ایرانی هم میگیره و همه ی ایرانی ها هم دور هم جمع میشن و اینا! گفت که حالا اگه بامن بیاد اونجا ممکنه مامانش ناراحت بشه بگه هنوز هیچی نشده ما رو فراموش کرده و ... به منم گفت که اگه میخوام میتونم باهاشون برم رستوران حتی گفت اگه پول ندارم ایراد ناره و اون هزینه رو میده! ولی خوب من اینجور جاهارو دوس ندارم!! یه عده ایرانی جمع میشن دور هم و همه کار میکنن جز جشن گرفتن چهارشنبه سوری! همیشه هم یه عده فضول هستن که آمار بگیرن با کی هستی با کی نیستی چی کار میکنی و ...
خلاصه که موسیو میره با خانواده اش و من نمیرم! خونه ی دوستمم نمیرم چون دوره و ماشین نیاز داره! مامان هم که کلن پیش همسر تشریف داره! 
در نتیجه من خونه تنهام و برا خودم تنهایی چهارشنبه سوری برپا میکنم. سال تحویل هم تنهام گویا! 7 سین هم که تا اینجا ندارم! اصلن حوصله ی عید ندارم امسال :(

پس فردا تولد باباست! دلم براش خیلی خیلی تنگ شده. ولی میدونم اگر زنگ بزنم و تبریک بگم هر ومون به گریه می افتیم و من کلی غمگین میشم!

این روزا دلم میخواد یه بلیط قطار داشته باشم واسه یه جای خیلیییییییییییی دور! برم و برم و برم!!! مامان موسیو میگه اینا حالتای افسردگیه! ولی به خدا من افسرده نیستم! من فقط یکم بی حوصله شدم و یکم دم عید دلم گرفته و هی یاد قدیما میوفتم. همیییییییین!!! خیلی زود هم خوب میشم!
تازه علائم پریود هم قاطیش شده و همین باعث شده که حساس تر بشم.

با موسیو که راجب این چیزا صحبت میکنم زودی غصه اش میشه! همه اش میگه چرا من کاری از دستم بر نمیاد که این مسائل تورو حل کنم! منم سعی میکنم متوجه اش کنم که همین که کنارمه همین که حضورش برام آرامش بخشه یک دنیاااااااااا خوبه! همیشه که نمیشه مسائل رو مثل مسائل ریاضی منطقی حل کرد! گاهی وقت ها هیچ منطقی تو یه احساس پیدا نمیشه! مگه نه؟؟ همین که دوست داره کنارم باشه و کمکم کنه خودش آخره کمکه!

من تو اوج همین دلتنگی ها و غم ها هزارباااار شکر میکنم برای داشته هام! برای این سقف بالا سرم. برای موسیو برای مامان حتی! 
همه ی این غم ها ی موقتی میره و باز هم شادی میاد تو خونهههه. بله بلهههه!


خوب بچه ها چهارشنبه سوری و عیدتون پیشاپیش مبارک! آرزو میکنم تو سال جدید پُر باشید از این خنده هایی که بَند نمیاد و براتون حسابی دل درد میاره باشه! آرزو میکنم اون چیز یا اتفاقی که منتظرشین و اصلن انتظار ندارین که پیش بیاد براتون اتفاق بیافته! آرزو میکنم همه اش دوستی و مهربونی سهمتون باشه.آرزو میکنم دلتون آروم روحتون سبک باشه. دوستای گلم بیاید قدر امروز رو بدونیم و از لحظه هامون استفاده کنیم و یادمون باشه همونقدر که نداشته ها رو میشمریم داشته ها رو حساب کنیم! 
این پاراگراف آخر عین این برنامه های آبکیه صدا سیما شد!!!



پینوشت: کلی حرف دیگه دارم ولی شما هم گناه دارید نمیخوام زیاد طولانی بشه. منم بعدن مینویسم. 


همینجوری الکی هوووووووووررررررراااااااااااااااااااااااااااا خدایا شکرت!


*شهریار ترجمه: 
بی خبر بودم از اینکه چه راه پر پیچ و خمی پیش روم هست، غریبی هست (غربت) جدایی هست مرگ هست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 23:53  توسط ساداکو  | 

برون شو ای غم از سینه! که لطف یار می آید*

*مولانا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392ساعت 18:16  توسط ساداکو  | 

دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من*

دلم هوای "خانه سبز" رو کرده. خونه ای که توش هیچکس با هیچکس قهر نکنه.خونه ای که توش بشه چایی رو با شیش تا قند بخوری.خونه ای که صفا داره. خونه ای که همه ی خانواده شام رو باهم میخورن و خوشبختی براشون یه دورهمی و شعرخونی و نصیحت مادربزرگ و پدربزرگ معنا میشه

دلم یه خونه میخواد سبز باشه سبز!


*سیمین بهبهانی

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت 20:26  توسط ساداکو  | 

هر چه پیش آید خوش آید ما که خندان میرویم!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت 12:21  توسط ساداکو  | 

:-*

برای خودمه شما رمز ندارید :(


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت 12:20  توسط ساداکو  | 

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاهِ خیالی دور ....*

عزیزای دلممممم خیلی خیلی ببخشید که هی شما نظر میذارید و هی من نیستم!
خیلی خیلی شرمنده ام.
راستش این روزا خیلی درگیرم و نمیدونم کی زمان پیدا کنم واسه نوشتن. ولی چیزی که میدونم اینه که کلی حرف دارم واسه گفتن و یه پُست مینویسم که خوندنش 3روز طول بکشه!!

همه چی آرومه. هوا هم دیگه خیلی سرد شده ولی خدا رو شکر هنوز برفی در کار نیست.منم که شوفاژ ها رو روشن نمیکنم و سگ لرز میزنم ولی اشکال ندارههههههههههههه زودی هوا گرم میشه من میدووووووونم!

خیلی دوستتون دارم میام به زودی زووووووود
بازم میگم که شرمنده ام



*علی صالحی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1392ساعت 10:41  توسط ساداکو  | 

جماعت!من دیگه حوصله ندارم! به "خوب" امید و از "بَد" گله ندارم!*


* شعر ربطی به پُست نداره یهو یادم اومد! شاملو


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1392ساعت 21:29  توسط ساداکو  | 

حال همه ی ما خوب است، اما تو باور نکن!*

بعد از 3 سال از پشتِ صفحه ی بی روح مانیتور دیدمت! 
نمیدونستم خوشحال باشم یا غصه ی اینو بخورم که چقدر داغون شدی... اینکه دیگه هیچجور نمیشه اعتیادت رو لاپوشونی کرد عین پُتک خورد تو سرم! 
خدا رو شکر که صدات همون صداست و تغییر نکرده! دلم برات تنگ شده بود ولی این بغض لعنتی نذاشت حرف بزنم! مغزم همه اش درگیر این بود که این پدر واقعیه منه یا اونی که تو خاطرات بچگی هام پرسه میزنه؟؟؟
دلم بوی گل گاو زبونی که هر شب برا خودت دَم میکردی رو میخواست... دلم صدای سوزن گرامافونت رو میخواست...
خدایا من چی کار کردم که این روزا قسمتم شد؟؟؟ 
الان فقط انگار یکی قلبم رو چنگ میزنه! 
تموم حرفهاش توی عنوان این پست خلاصه میشه! همه اش میگفت خوبم بابا خوبم!



پینوشت: بعدن نظر ها رو تایید میکنم حالم خوب نیس.


*محمد علی بهمنی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1392ساعت 20:10  توسط ساداکو  | 

مطالب قدیمی‌تر