کلی آرزوهای خوب و نزدیک

یه جای امن واسه گفتن هرچی حرفِ راسته!

پیشرفت یا پس رفت؟

ـ آیا زندگی شما رو به پیشرفت است؟

ـ سئوال بعدی لطفن!

 

 

پینوشت برای فرناز: چه خوبه که برام نوشتی چون نوشته هات کلی بهم چسبید. انگار خیلی وقته میشناسمت.این روزا خیلی سرم شلوغه ولی حتمن به وبلاگت سر میزنم تا بیشتر آشنا بشیم.

پینوشت برای سما: توام برامون بنویس دیگه! رمزتم بذار برام یادم رفته بــــــــووووس.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 19:16  توسط ساداکو  | 

خوشحالی یعنی...!

یعنی بعد از کلی مدت بنویسی و هنوزم کسایی باشن که بهت سر بزنن!

نجومی،آنیل و سما دوستتون دارم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 17:23  توسط ساداکو  | 

خبر آمد خبری در راه است!

حس میکنم یک اتفاقی در راه است.یک تغییر بزرگ.خوب یا بدش را نمیدانم!

 در این لحظه ها کاری نمیتوان کرد جز صبر و توکل...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 23:45  توسط ساداکو  | 

سفر به ناکجا آباد...!

دلم میخواهد چمدان کهنه‌ام را از گنجه بیاورم؛گردگیریش کنم و چمدانی ببندم برای یک سفر طولانی.دلم میخواهد چمدانم را بردارم؛با سرعت هرچه تمام‌تر خودم را به اولین ایستگاه قطار برسانم و به مسئول فروش بلیط بگویم: یک بلیط برای اولین قطار، به دورترین مسیر...

دوست دارم هوا بهاری باشد با همان رگبارهای غافلگیر کننده اش.دلم میخواهد کوپه‌ام چهارنفره باشد اما من تنها مسافر کوپه باشم. دلم میخواهد قطار تا میتواند پر سر و صدا باشد و آرام حرکت کند.به زبان ساده،هرچه درب داغان تر بهتر.

دوست دارم سر هر ایستگاه دوستی را سوار کنم.دوستانی که همدم همیشگی بودند در مسیر زندگی.دلم میخواهد فاصله ی بین ایستگاه‌ها آنقدر زیاد باشد که بتوانیم یک دل سیر گپ بزنیم!

کاش مهماندار قطار خوشرو باشد و هر چند دقیقه یک بار مارا به دو فنجان چای دعوت کند.

کاش قطار هیچوقت به مقصد نرسد!

 

پینوشت: تمام خواننده هام رو از دست دادم ولی چه اشکالی داره؟ خودم که میخونم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 23:35  توسط ساداکو  | 

حکمت! خوب یا بد مسئله این است...

گاهی وقتها چیزی را که حتی از گوشه ی ذهنت هم نمیگذشت به چشم میبینی. و بعد از گریه و شیون و داد و فریاد یک لحظه با خودت خلوت میکنی و آرام میپرسی چرا؟ چرا من؟

مطمعنن همه تجربه های مشابهی از این لحظه ها داریم. دیروز برای من روز سختی بود.روزی که برای دومین بار در طول عمرم حس کردم جدی جدی دارم غش میکنم!

اینکه حکمت کار کجاست من هم نمیدانم.اما از یک چیز مطمعنم،اینکه دستانم همیشه در دستان خداست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۳ساعت 10:18  توسط ساداکو  | 

فلش بََک!

گاهی وقت ها یه فلش بک خیلی برات گرون تموم میشه. هی میای به خودت میگی که نه بابا این موضوع هیچ دخلی به اون روزهای تلخ نداره ولی انگار یه چیزی تو وجودت آروم نمیذارتت...

اونوقت درست همین لحظه است که به خودت میگی کاش یکم همه چی فرق میکرد که به اینجا نرسیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۳ساعت 15:28  توسط ساداکو  | 

هر کسی از ظن خود شد یار من*

گاهی وقتهادل خوش میکنی به زمان،که با گذشتش دردها را خاطره ها را کمرنگ و کمرنگ تر کند. همیشه پیش خودم میگفتم چه خوب که آدمیزاد قدرت فراموشی دارد. چه خوب که تمام لحظه های عمر انسان از روز تولد تا به امروز خاطرش نیست...
اما امروز که با یک صدای آشنا به سالهای دور پرکشیدم فهمیدم که: خاطره ها ی تلخ و شیرینِ مهم زندگی ما برای همیشه گوشه ای از ذهن ما جای میگیرند. با تلنگری قد علم میکنند و بهت نشان میدهند که هنوز هم جزوی از زندگیت هستند!


پینوشت: خوبم! موسیو هم همینطور. گفتنی زیاده. به زودی برمیگردم.دوستان خیلی ممنونم بابت نظرات خصوصی. خیلی شرمنده کردین. ولی نمیتونم یکی یکی جواب همه رو بدم. تو پست بعدی همه ی سئوال ها رو جواب میدم. مرسی
*مولانا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۳ساعت 13:12  توسط ساداکو  | 

نوروز خود را چگونه گذرانده اید؟

میدونم طولانیه ولی لطفن اگر حوصله یا وقت نداشتین فقط پاراگراف آخر رو بخونید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۳ساعت 23:42  توسط ساداکو  | 

این پست واسه خودمه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۳ساعت 22:19  توسط ساداکو  | 

بیلمزیدیم دؤنگه لر وار،دؤنوْم وار ایتگین لیک وار،آیریلیق وار،اوْلوْم وار*

ما آذری ها رَسم داریم که چهارشنبه سوری برای دخترها یه هدیه بخریم و برای دخترهایی که شوهر کردن هم آجیل و میوه و شیرنی و ... ببریم!
تو خانواده ی پدریم چهارشنبه سوری همیشه یک حال و هوای خاصی داشت! میگم داشت چون دقیقن از وقتی که آقاجونم (پدربزرگ پدریم) فوت کرد؛ همه ی این رَسم ها هم برچیده شد.
یادش بخیر! نمیدونم شما هم رسم دارید یا نه. ما به بچه ها یه شال بلند میدیم یا یه طناب که یه سرش یه سطل کوچیک بسته است بعد بچه ها میرن از بالا پشتبوم این شال یا طناب رو آویزون میکنن که صاحبخونه لای شال یا توی سطل یه عیدی براشون بذاره! عیدی هم شامل گردو، مویز ، تخم مرغ رنگی (از اینایی که با پوست پیاز رنگ میکنن) یا یه سیبی چیزی بود. الان دیگه همه ی خونه ها آپاریمانی شده و نمیشه این کارا رو کرد! البته میشه از پنجره سطلو بنازی واسه همسایه پایینی! ولی خوب خوبی رَسم قدیم این بود که کسی نمیدونست بچه ی کی بالا پشت بوم واستاده و عیدی کاملن شانسی بود و تبعیضی توش نبود!
 یه جورایی این رسم ما جای رسم قاشق زنی بود! 
چه خاطره ها که ندارم از چهارشنبه سوری های اون دوران!

همیشه پدربزرگم یکی دو ساعت از چهارشنبه سوری رو اختصاص میداد به شعر خوندن و بیشتر از همه حیدربابا خوندن! اونموقع ها من اصلن ترکی بلد نبودم ولی خیلی زیاااااد لحن پدربزرگم رو موقعی که شهریار میخوند دوست داشتم! یه سال پدربزرگم به عنوان هدیه ی چهارشنبه سوری یه کتاب حیدر بابا بهم هدیه داد و برگ اولش هم یکی از بیت های حیدر بابا رو که خودش خیلی دوست داشت نوشته بود"دؤرت بیر یانون بولاغ او ْلسون باغ اوْلسون / بیزدن سوْرا سنوْن باشون ساغ اوْلسون" ترجمه: همیشه دورت چشمه باشه و سبزی(یعنی همون شادی و سرزندگی) بعد از ما سرت سلامت باشه!
من احمق و بدشانس بس که زندگی کُلی وار داشتم و همیشه یه ساک رو دوشم بود از این ور به اونور این کتاب رو گم کردم!
امروز مهمون داشتم. دو سه تا از دوستام اومده بودن برای ناهار پیشم که یکیشون من و موسیو رو برای چهارشنبه سوری دعوت کرد. این دوستمون یه خونه ی خیلی بزرگی دارن عین قصه هاااا. خارج از شهر، با یه حیاط بزززرررررگ که جون میداد آتیش روشن کنی و روش بپری! کلی هم اصرار که حتمن بیاید و اینا!
راستش من خیلی خیلی دلم میخواست برم! حس کردم یکم با اونا میتونم حال و هوای ایرانو جور کنم. به موسیو گفتم اما گفت که به احتمال قوی با مامانش اینا برن یه رستورانی که جشن ایرانی هم میگیره و همه ی ایرانی ها هم دور هم جمع میشن و اینا! گفت که حالا اگه بامن بیاد اونجا ممکنه مامانش ناراحت بشه بگه هنوز هیچی نشده ما رو فراموش کرده و ... به منم گفت که اگه میخوام میتونم باهاشون برم رستوران حتی گفت اگه پول ندارم ایراد ناره و اون هزینه رو میده! ولی خوب من اینجور جاهارو دوس ندارم!! یه عده ایرانی جمع میشن دور هم و همه کار میکنن جز جشن گرفتن چهارشنبه سوری! همیشه هم یه عده فضول هستن که آمار بگیرن با کی هستی با کی نیستی چی کار میکنی و ...
خلاصه که موسیو میره با خانواده اش و من نمیرم! خونه ی دوستمم نمیرم چون دوره و ماشین نیاز داره! مامان هم که کلن پیش همسر تشریف داره! 
در نتیجه من خونه تنهام و برا خودم تنهایی چهارشنبه سوری برپا میکنم. سال تحویل هم تنهام گویا! 7 سین هم که تا اینجا ندارم! اصلن حوصله ی عید ندارم امسال :(

پس فردا تولد باباست! دلم براش خیلی خیلی تنگ شده. ولی میدونم اگر زنگ بزنم و تبریک بگم هر ومون به گریه می افتیم و من کلی غمگین میشم!

این روزا دلم میخواد یه بلیط قطار داشته باشم واسه یه جای خیلیییییییییییی دور! برم و برم و برم!!! مامان موسیو میگه اینا حالتای افسردگیه! ولی به خدا من افسرده نیستم! من فقط یکم بی حوصله شدم و یکم دم عید دلم گرفته و هی یاد قدیما میوفتم. همیییییییین!!! خیلی زود هم خوب میشم!
تازه علائم پریود هم قاطیش شده و همین باعث شده که حساس تر بشم.

با موسیو که راجب این چیزا صحبت میکنم زودی غصه اش میشه! همه اش میگه چرا من کاری از دستم بر نمیاد که این مسائل تورو حل کنم! منم سعی میکنم متوجه اش کنم که همین که کنارمه همین که حضورش برام آرامش بخشه یک دنیاااااااااا خوبه! همیشه که نمیشه مسائل رو مثل مسائل ریاضی منطقی حل کرد! گاهی وقت ها هیچ منطقی تو یه احساس پیدا نمیشه! مگه نه؟؟ همین که دوست داره کنارم باشه و کمکم کنه خودش آخره کمکه!

من تو اوج همین دلتنگی ها و غم ها هزارباااار شکر میکنم برای داشته هام! برای این سقف بالا سرم. برای موسیو برای مامان حتی! 
همه ی این غم ها ی موقتی میره و باز هم شادی میاد تو خونهههه. بله بلهههه!


خوب بچه ها چهارشنبه سوری و عیدتون پیشاپیش مبارک! آرزو میکنم تو سال جدید پُر باشید از این خنده هایی که بَند نمیاد و براتون حسابی دل درد میاره باشه! آرزو میکنم اون چیز یا اتفاقی که منتظرشین و اصلن انتظار ندارین که پیش بیاد براتون اتفاق بیافته! آرزو میکنم همه اش دوستی و مهربونی سهمتون باشه.آرزو میکنم دلتون آروم روحتون سبک باشه. دوستای گلم بیاید قدر امروز رو بدونیم و از لحظه هامون استفاده کنیم و یادمون باشه همونقدر که نداشته ها رو میشمریم داشته ها رو حساب کنیم! 
این پاراگراف آخر عین این برنامه های آبکیه صدا سیما شد!!!



پینوشت: کلی حرف دیگه دارم ولی شما هم گناه دارید نمیخوام زیاد طولانی بشه. منم بعدن مینویسم. 


همینجوری الکی هوووووووووررررررراااااااااااااااااااااااااااا خدایا شکرت!


*شهریار ترجمه: 
بی خبر بودم از اینکه چه راه پر پیچ و خمی پیش روم هست، غریبی هست (غربت) جدایی هست مرگ هست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۲ساعت 23:53  توسط ساداکو  | 

مطالب قدیمی‌تر